آمار "چهار داستان زیبا" - " جوک واس ام اس و عکس عاشقانه "

" جوک واس ام اس و عکس عاشقانه "

" به وبلاگ عشقولانه خوش آمدید "

+ "چهار داستان زیبا"

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود پس از اندک زمانی داد شیطان

در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید جاسوس می فرستید به جهنم!؟


 

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را

هدایت می کند و...

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن

که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی  پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف

جابه‌جا می‌کرد تا شایدسرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را

چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد در نگاهش چیزی موج

می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با

چشم‌هاش آرزو می‌کرد

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو

تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت

کفش در دستانش بود بیرون آمد

آهای، آقا پسر...پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن

خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید شما

خدا هستید؟

نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم

آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید

 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارپایش قرار

داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنیدروزنامه نگارخلاقی از

کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل

کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کوراجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان

دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه

نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان

تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و

مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود

ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده

میشد امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید

استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید

هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و

روحتان مایه بگذارید این رمزموفقیت است ..... لبخند بزنید

 

خدا چقدر دوستت داره

جایی بودیم که پدری با دخترک کوچیکش هم در جمع ما بودند .

پدر از این دخترک ناز پرسید : دخترم ! بابایی رو چقدر دوست داری ؟

دخترک معصوم جواب داد : همون قدر که خدا دوستت داره !!!

پدر نگاهی آمیخته به تحسین و شرم به دخترکش انداخت و نگاهی شرمسارانه هم به

ماها و چشماش به اشک نشست .

پاسخی داد که یه توش یه دنیا پند و اندرز و حکمت و عبرت هست .

پاسخی داد که بسیار کوتاه و گویا بود .

پاسخی داد که انگار همه ی ما مخاطبش بودیم .

پاسخی که همه مونو بیدار کرد ....خدا کنه دوباره خواب غفلتمون نبره !

راستی ...

خدا چقدر دوستت داره ؟؟!!

نویسنده : مهرنیا رضایی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۳
تگ ها:


ابزار چت روم

چت روم